۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

بزغاله ها و گوساله ها ! سفر به مشهد را تحریم کنید!

جنبش سبز در ماه های گذشته به شیوه های گوناگون به مقاومت و مبارزه با دولت کودتا و حامیان آن پرداخته است. برخی از این مبارزات به صورت فوری و آنی ثمرات خود را نشان دادند و نتایج برخی از مبارزات با گذشت زمان مشخص میشود. تظاهرات خیابانی بهترین و موثر ترین شیوه مبارزه است، اما تنها راه مبارزه نیست و جنبش سبز میتواند قدرت اجتماعی و اقتصادی خود را به صورت "نرم" نشان دهد. حالا که در آستانه تعطیلات نوروزی هستیم، یک فرصت مناسب برای تقویت روحیه در مردم وجود دارد و آن سفرهای نوروزی است.
هر سال در سفرهای نوروزی، میلیونها نفر در کشور جا به جا میشوند و این سفرها یکی از محورهای اصلی اقتصاد شهرهای توریستی و زیارتی را تشکیل میدهد. در حال حاضر شهر مقدس مشهد، به برکت وجود بارگاه حضرت امام رضا، هر سال میزبان میلیونها مسافر نوروزی است. اما امام جمعه مشهد، آقای اعلم الهدی است که در تظاهرات دولتی در میدان انقلاب تهران حاضر شد و اکثریت ملت ایران را "بزغاله و گوساله" نامید و پس از اعتراض موسوی، تلاش کرد بیانات موهن خود را به قرآن و احادیث مستند کند.
هواداران جنبش سبز، اکثریت ملت ایران را تشکیل میدهند و طبیعتا اکثر مسافران نوروزی هم از طرفداران این جنبش هستند. بنابراین تحریم مسافرت به مشهد میتواند یک واکنش مدنی مسالمت آمیز به رفتار و سخنان توهین آمیز امام جمعه این شهر باشد.
بنا براین به کلیه رای دهندگان به موسوی و کروبی و تمامی هواداران جنبش سبز پیشنهاد میشود که ضمن احترام به هم وطنان مشهدی و عرض ادب به پیشگاه امام هشتم شیعیان، تا زمانی که امام جمعه این شهر به خاطر سخنان توهین آمیز خود رسما از ملت ایران عذر خواهی و ابراز پیشیمانی نکند، از سفر به مشهد در نوروز خودداری کنند. این طرح علاوه بر تنبیه شخص توهین کننده، موجب میشود که از این به بعد افراد و تریبون داران حکومتی قبل از اهانت به ملت ایران به عواقب و نتایج سخنان خود فکر کنند و دیگر کسی چنین بی محابا به شعور مردم توهین نکند.
با اطلاع رسانی فعالانه و انتشار این ایده در محیط خارج از اینترنت (به وسیله پیامک) میتوان شاهد کاهش 60 درصدی مسافران نوروزی به مشهد بود.

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

چگونه تظاهرات 22 بهمن را به تظاهرات دائمی تبدیل کنیم؟


از زمانی که جنبش سبز شروع شد تا به امروز هر چند وقت یک بار یک تظاهرات بزرگ برپا کردیم و با شعارهایمان آبروی کودتاچیان را باد هوا کردیم و به خانه برگشتیم. اما در روز 22 بهمن میتوانیم کاری بکنیم که تظاهرات به تظاهرات دائمی تبدیل شود و مثلا یک هفته بعد یا چند روز بعد بتوانیم دوباره یک تجمع بزرگ و میلیونی مسالمت آمیز برگزار کنیم و احتمال سرکوب را به حداقل برسانیم. اما چگونه؟

از روز تولد جنبش سبز و حتی از روزی که موج سبز در کمپین انتخاباتی موسوی شکل گرفت، سپاه و تندروها تلاش کردند آن را یک انقلاب مخملی جلوه دهند. این از روی حماقت یا توهم نیست، آنها جنبش سبز را یک حرکت برانداز معرفی میکنند تا بتوانند سرکوب و خشونت را توجیه کنند و از آن مهم تر این که سرکوب را بدون ایجاد شکاف در حاکمیت انجام دهند. یعنی طوری بزنند و بکشند که بعدش مثلا علی مطهری یا رفسنجانی یا جوادی آملی جرئت اعتراض نداشته باشند. برای این کار کافی است سبزها را برانداز و خواهان سرنگونی معرفی کنند تا «خواص» مجبور به موضع گیری شفاف بشوند. علت این که رهبر خود را سپر میکند همین است که مردم به جای دولت کودتا بر ضد او شعار دهند تا با این کار بتوانند سرکوب را بدون اعتراض و ریزش درونی ادامه دهند.

اما موسوی در بیانیه شماره 17 راهی جلوی جنبش گذاشت که کودتاچیان را کاملا خلع سلاح میکند. اگر به این بیانیه دقت کنیم، ما میتوانیم خواهان استیضاح دولت کودتا توسط مجلس شویم و با این خواسته، دیگر نمیتوانند به راحتی ما را به براندازی و ساختار شکنی متهم بکنند، چون ما بدون این که وارد بحث سرنگونی بشویم میتوانیم «شعار دولت کودتا، استیضاح، استیضاح!» سر بدهیم و سقوط دولت کودتا را از نماینده های مجلس بخواهیم. کیست که نداند بعد از سرنگونی دولت چه امتیازاتی که از نظام میتوانیم بگیریم و حتی خواستار اصلاح و بازنویسی قانون اساسی هم بشویم! پس چرا عجله کنیم و با عجله خود باعث تداوم حیات دولت جنایتکار و غیر قانونی احمدی نژاد بشویم؟

احتمالا هوادران شعار "جمهوری ایرانی" و "مرگ بر اصل ولایت فقیه" با این شعار مخالفت میکنند اما من با شعارهای آنها مخالف نیستم. ما میتوانیم مجموعه ای از شعارها را برای جنبش سبز انتخاب کنیم و با هم همصدا شویم. اما تقاضا دارم این دوستان به چند نکته توجه کنند:

اول این که درگیر نشدن با نظام به معنی تلاش برای حفظ نظام نیست. اگر ما هدف اولیه جنبش سبز را بتوانیم با کمترین خشونت برآورده کنیم، پیگیری اهداف بعدی بسیار آسانتر میشود، چون مردم روحیه میگیرند و جرئت پیدا میکنند و کودتاچیان سرخورده میشوند. اما تا زمانی که ما دولت کودتا را بگذاریم و به نظام حمله کنیم، به تداوم حضور احمدی نژاد در پست ریاست جمهوری کمک کرده ایم.

دوم:    اگر این شعار را به صورت میلیونی بدهیم و از تمام رسانه ها پخش شود، آن وقت میتوانیم یک هفته بعد قرار بگذاریم که با همین جمعیت برویم جلوی مجلس و مطالبات خود را پیگیری کنیم و نمایندگان مجلس را برای استیضاح و اعلام عدم کفایت دولت تحت فشار قرار دهیم. تظاهرات مجوز می خواهد، اما تجمع نیازی به مجوز ندارد و اگر پلیس تجمع مقابل مجلس را سرکوب کند، آن وقت دیگر اصلاح طلبان و هوادران نظام نمیتوانند شعار سرنگونی را تقیبح کنند. آن وقت دیگر به همه ثابت میشود که حکومت دیکتاتوری است و ما حق داریم بگوییم این نظام را نمیخواهیم و هیچ کس هم نمیتواند بهانه ای بیاورد.

سوم:   بخشهایی از مردم هستند که با جنبش سبز مخالف نیستند، اما با سرنگونی نظام مخالف اند. دلیلی ندارد که این عده را به مخالفان جنبش سبز تبدیل کنیم.

چهارم:    شماری از سبزها (که اقلیتی در درون جنبش هستند) قانون اساسی را قبول دارند و بهتر است که کاری شعاری بدهیم که این عده در درون جنبش بمانند و ریزش نکنند.

پنجم:   اقلیتی در کشور هستند که نه بازجو هستند نه شکنجه گر و نه لباس شخصی، اما طرفدار ولایت فقیه و قانون اساسی هستند و در این کار منافعی دارند. اگر شعاری بدهیم که این عده احساس کنند تمام هستی شان در خطر است، این کار حاصلی جز تاخیر در پیروزی نخواهد داشت.

ششم:    ممکن است بگویند که ما آزادی بیان داریم و میخواهیم شعار جمهوری ایرانی بدهیم، هر کس با این شعار مخالفت کند، دشمن آزادی بیان و حامی کودتاست. این استدلال از نظر منطقی و نظری درست است اما در عمل و با توجه به بی اعتنایی نظام به اصل آزادی بیان، باعث شکست جنبش دموکراتیک میشود. این دقیقا مثل همان حرکتی است که انتخابات را در زمان دولت خاتمی تحریم کرد و نتیجه آن دولت احمدی نژاد شد. اصل این است که قبل از عملی کردن آزادی بیان، ضمانت های لازم برای آزادی بیان را ایجاد و تثبیت کنیم. بنا براین این شعار غلط، انحرافی یا ساخته دشمن نیست، اما برای طرح آن فقط باید اندکی صبر کرد. کافی است دولت کودتا را ساقط کنیم، آن وقت دیگر نظام دست ما می افتد و هر بلایی که خواستیم میتوانیم از طریق صندوق رای، بر سر آن بیاوریم! اگر بتوانیم دولت احمدی نژاد را ساقط کنیم، مسلما اوضاع مثل دوران خاتمی نخواهد بود، چرا که مردم به خودباوری میرسند و به حکومت اجازه سرکوب نمیدهند.

هفتم:    شعار سکوت هم که بعضی ها میدهند اشتباه است. 22 بهمن، 25 خرداد نیست. آن روز، روز ما و تظاهرات ما بود، اما 22 بهمن روز آنهاست و سکوت ما در این روز به سقوط ما منجر میشود!

هشتم:   عقلانیت و پراگماتیسم به ما چه میگوید؟ یک تظاهرات عظیم بکنیم و تند ترین شعارها را بدهیم و کشته شویم تا دنیا نظام را تقبیح کند، یا این که به آرامی و با رندی کاری کنیم که بتوان هر روز تظاهرات برگزار کرد؟ باید شعارمان را هوشمندانه انتخاب کنیم.

  شعارهای پیشنهادی در 22 بهمن این خواهد بود:
 دولت کودتا /  استیضاح، استیضاح!
زندانی سیاسی، آزاد باید گردد!

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

از خود پرستی تا انکار خود



از خود پرستی تا انکار خود

در هفته گذشته، یکی از بندگان خدای خوب، چشم از جهان فروبست و مانند هر مسلمان دیگر به سوی آرامگاه ابدی خود رهسپار شد. پیکر وی مانند همه مسلمان، توسط مسلمانان دیگر تشییع شد. از قضای بد حاکمان ما، این بنده خدا مرجع تقلید تعدادی از مسلمانان بود و قاعده بر این است که وقتی در یک حکومت دینی، یک مرجع تقلید چشم از جهان فرو میبندد، عزای عمومی اعلام شود و تکفین و تدفین و ترحیم وی چنان با عزت و احترام انجام شود که برای سایرین مسیر و مجرایی برای قرار گرفتن در میان سرآمدان جامعه ایجاد کند. تصور روستایی ساده ای مثل من این است که با دیدن عزت و احترامی که مردم و حکومت به یک مرجع قائل میشوند، بتوانم مانند پدرم و ملای روستای مان، فرزندم را به خواندن دروس حوزوی تشویق کنم و پس از چنین تشویقی با تمسخر وی مواجه نشوم. اما گویی در حکومت اسلامی ما چنین نیست. ابتدا خبر فوت وی را نادیده میگریم، بعد سعی میکنیم پیشوند و عنوان وی را حذف کنیم و به جای ارتحال یا فوت بگوییم مرد. بعد هم با تاخیر فراوان پیام تسلیتی ارسال میکنیم که بعدش دوست و دشمن میگویند اگر چنین پیامی با چنین محتوایی ارسال نمیشد، خیلی وجیه تر بود! به همین سادگی، کالبد بی روح یک روحانی شیعه برای نظامی که میخواهد جهان را بر اساس تعالیم مترقی فقه شیعه مدیریت کند، به یک بحران تبدیل میشود. شورای عالی امنیت ملی تشکیل جلسه میدهد و به حکم حکیمانه لغو مراسم ترحیم رای میدهد، آن هم مراسم ترحیم کسی که عالی ترین مقام کشور برای وی پیام تسلیت صادر کرده و او را آیت الله و فقیه عالیقدر خوانده است. به راستی چه چیز باعث میشود که سکوت و حرف زدن ما چنین به انکار خودمان منجر شود؟ چطور میگوییم که همه چیز مرتب است و امور بر وفق مراد است و ما به زودی مدیریت کره خاکی را در دست میگریم، در حالی که از دنیا رفتن یک انسان ما را وادار میکند که با نصب پارچه نوشته و تصویب مصوبه به دوست و دشمن نشان دهیم که چقدر ترسو هستیم؟ وقتی که با فوت یک روحانی برجسته دچار تشتت و دست پاچگی میشویم، به این نتیجه هوشمندانه میرسیم که میتوانیم با اعدام خیابانی دو نفر در یک شهر کوچک اعتماد به نفس مان را باز سازی کنیم. شاید هم میخواهیم ترقه خبری بترکانیم و با فحش خوردن از مجامع حقوق بشری ترس مان را پنهان کنیم. چند صد مامور و کلی لباس شخصی و جرثقیل و تجهیزات دست و پا میکنیم و از صبح علی الطلوع تا غروب سعی میکنیم دو نفر محارب را اعدام کنیم، اما موفق نمیشویم و بعد بدون بغض و کینه جویی ده ها شهروند را هدف گلوله قرار میدهیم و دو نفر دیگر را به جای شان میکشیم. انگار فرمان خدا از عرش رسیده که باید دو نفر کشته شوند، حالا هر کس بود فرقی نمیکند.


خدای خوب را سپاس میگویم که ما را اهل شیعه حقه اثنی عشری قرار داد که انتحار را حرام دانسته و گرنه اگر کشورهای معمولی مثل ژاپن یا کره جنوبی یا تایوان بود، تا کنون رئیس پلیس و تمام معاونانش خود کشی کرده بودند. اما ما ملت مقاومی هستیم و وقتی سازمان قضائی نیروهای مسلح رسما دروغگویی فرمانده پلیس مان را اعلام میکند، نه عزل میشویم، نه عذرخواهی میکنیم و  خودکشی هم که حرام است، استعفا هم که از خودکشی بدتر است، چرا که نمیخواهیم ما را «ساده لوح» بنامند. پس مقاومت میکنیم، در برابر شهروندان بی دفاعی که نمی خواهند زن و فرزندشان سر صبح با تماشای اعدام به مدرسه و بازار بروند مقابله میکنیم، با مقلدانی که مرجع تقلید خود را تشییع میکنند مقابله میکنیم، با دانشجویانی که آرمان وحدت حوزه و دانشگاه را با عزاداری به مناسبت فوت یک مرجع تقلید نشان میدهند مقابله میکنیم، با اهل سنتی که برای یک روحانی شیعه مجلس ختم میگیرند مقابله میکنیم، با نماینده امام در اصفهان مقابله میکنیم و آن مبارز پیر را به گریه می آوریم و از مافوق مان، از فرمانده معظم مان هم هیچ صدای اعتراضی در نمی آید و بعد از همه این افتخارات، مردم میشنوند که تجمع شان در روزهای تاسوعا و عاشورا غیر قانونی است و با برخورد پلیس مواجه خواهد شد. مردم که همچون صد ها سال گذشته در این دو روز تجمع میکنند و چنین فرمایشی اگر مورد توجه قرار گیرد، تنها تاثیری که بر مردم می گذارد این خواهد بود که قبل از دریافت باتوم و گاز اشک آور شعارهای مرگ و نفرین خود را به مافوق آن سردار ارزانی کنند. انگار اصلا برای مان مهم نیست که شاید مردمان خوبی که هنوز خود را پیرو ولایت میدانند بخواهند بدانند که سردار رادان و سردار احمدی مقدم با چنین کارنامه سراسر قصور و تقصیر، چه دینی بر گردن ولی امر مسلمین جهان دارند که هیچ کس جرئت ندارد از اعمال و رفتار آنها و منصوبان و منسوبان شان سوال کند؟ شاید این عزیزان به جز قوم و خویشی، بی تدبیری، پرده پوشی و درزگیری و کتمان حقیقت، خدمتی به امت اسلام کرده اند که یک ملت باید این چنین تاوان ندانم کاری های آنان را بپردازند. هر چند ما دست کم در شش هفت ماه گذشته در قول و عمل نشان داده ایم که با هر نوع پرسش مخالفیم و به جز چند هزار نفری که به مقام عبودیت محض ما رسیده اند و طوق بندگی به گردن انداخته اند، سایرین را طبق سرشماری آقای شریعتمداری، فریب خورده یا منافق میدانیم و خود را در منظر دوست و دشمن در معرض تمسخر و فریاد هوی چند صد هزار نفر قرار میدهیم که اگر فقط به سوال شان جواب میدادیم، اگر حتی جواب نمیدادیم ولی سوال کردن را به عنوان یک خصیصه بشری به رسمیت میشناختیم، شاید امروز جمع کثیری از مردم، مانند ما جان و مال و آبروی خویش را بی قید و شرط در اختیار این سرداران قرار میدادند تا هر جور که دل تنگ شان می خواهد با آن بازی کنند.

معترضین و اصل 27 قانون اساسی


از همان روزهای اول پس از انتخابات، معترضین به نتایج اعلام شده از صدا و سیما یک درخواست داشتند و آن امکان عمل در چهارچوب اصل 27 قانون اساسی بود. آنها میخواستند بدون حمل سلاح، بدون هجمه به مبانی اسلام و بدون اخلال در نظم عمومی در گوشه ای از شهر تجمع کنند و با یکدیگر سخن بگویند. حتی حاضر بودند بدون هیچ شعاری و در سکوت از حمایت این اصل قانون اساسی برخوردار باشند، اما گفته شد که تجمع آنها  غیر قانونی است و برخی به خاطر شرکت در آن تجمعات به چندین سال حبس محکوم شدند. به آنها گفته شد که اعتراض خود را از طریق مجاری قانونی دنبال کنند و طبق همین فرمایش به تجمعات مسالمت آمیز آنها، حتی در بیابانهای اطرف بهشت زهرا حمله شد. شماری از شهروندان، از جمله تعداد نامعلومی از بسیجیان عزیز کشته شدند، اما حاکمان ما، الگوهای زنده عدل علی، همچنان از بیان مصداق تجمع مسالمت آمیزی که مطابق اصل 27 قانون اساسی، بدون مجوز قابل برگزاری باشد، سکوت کردند. چه بسا اگر چنین سکوت یا بی توجهی صورت نمیگرفت، سازمانهای جاسوسی غرب و شبکه های خبری بیگانه (طبق ادعای مراجع مسئول و بازیگران تئاتر خیابانی) نمیتوانستند با کشتن یک بانوی جوان، ما را رسوا کنند، اما جالب آن که آنها از غفلت ما نسبت به قانون اساسی خودمان استفاده کردند و اکنون تمام دنیا جمهوری اسلامی و مسئولان محترم آن را مسئول شماری از قتل های خیابانی در خرداد و تیر امسال میدانند.


اما در هفته ای که گذشت، در شهر قم نمونه هایی از این تجمعات قانونی مشاهده شد تا از این پس امکان سوء استفاده از دشمنان سلب شود. یک روز یک مراسم تشییع و تدفین در شهر انجام میشود و همان شب، تجمعی در مسجد اعظم و بعد از آن در برابر منزل آیت الله منتظری و آیت الله صانعی برگزار میشود که با توجه به حمایت نیروی انتظامی، مصداق تجمع مسالمت آمیز طبق اصل 27 قانون اساسی دانسته شده اند.شماری از شهروندان، موسوم به لباس شخصی، با شعارهایی در حمایت از رهبری معظم انقلاب و حمل تصاویر ایشان، با حمایت نیروی انتظامی اقدام به شکستن شیشه، ضرب و شتم و فحاشی میکنند و در کمال امنیت به منزل شان باز میگردند.


ما میمانیم و بندگان خدای خوب و مسلمانانی که قرار بود الگوی شان باشیم و این سوال که رهبر عزیز ما چه برداشتی از قانون اساسی دارند که مدافعان و مخالفان این قانون اساسی و نظام برخاسته از آن، به وحدتی تاریخی رسیده اند و شخص ایشان را فاقد شرایط لازم برای رهبری جامعه اسلامی میدانند؟

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

سلام بر خدای خوب

سلام بر انسانها، بر بندگان خوب خدا

من محمد نوری زاد هستم. من اندیشه محمد نوری زاد هستم. من قلم محمد نوری زاد هستم که به سخن آمده ام. جسم ام در زندان است، اما اندیشه ام با شما و تمام دوستان و عزیزانی است که در این ایام به لطف یا قهر بنده را شایسته توجه و محبت خود دانسته اید. البته در این میان کسانی که هنوز اعتقاد راسخ خود را به باتوم، سلول انفرادی و بازجویی و پرونده و اتهام حفظ کرده اند، عطش مرا با دعوتم به اوین، این جایگاه بزرگمردان روزگار معاصر کشورم سیراب کردند. من اکنون در جایی هستم که روزگاری سند همچون جهاد سازندگی و جبهه، و بلکه بزرگتر از آنها، سند افتخارم خواهد شد. جسم من، این چند کیلو گوشت و استخوان و پوست، اکنون در اختیار ایشان است، اما اندیشه ام، تفکرم و نگاهم حبس کردنی نیست، نه به این خاطر که بزرگ یا نجات دهنده است، نه به این خاطر که بری از خطاست، که چنین نیست! بلکه به این خاطر که از جنس اندیشه است و اندیشه حبس شدنی نیست. از این پس تا روزی که جسم مرا در اختیار دارند، گاه نوشت های من از این وبگاه به روز میشود. هر چند نمایندگی یک اندیشه هم انحصاری نیست و میتواند از وبگاه های دیگری هم به روز شود، میتواند از کوچه و خیابان و دانشگاه و حوزه به روز شود، میتواند از زبانهای دیگر بیان شود! آن چه مهم است این است که برادران ره گم کرده ما بدانند که اگر هزار و چهارصد سال پیش اندیشه محمد با تبعید به شعب ابی طالب خاموش نشد، اگر کتاب سوزی های اسکندری و مغولی اندیشه بندگان ایرانی خدا را نابود نکرد، اگر شهادت حسین و یارانش اندیشه عاشورا را مدفون نکرد،

پس محبوس کردن کالبد من هم اندیشه ای را که امروز بر این زبان خطاپذیر جاری ست خاموش نخواهد کرد.

گاه نوشت ها، همچنان در حال نوشته شدن هستند.